کانال کتابخانه ما
کتاب های ‘داستان کوتاه’

به دکتر محسنی نمی گویم حامد شوهرم نیست.. آقای دکتر، حامد یک مفهوم است تو زندگی من و خیلی بالاتر است از مثلا شوهر یا برادر.

-
برگزیده از صفحه

بابا مخالف خرید یک ماشین ـ حتی همان پیکان قراضه‌ی مدل پایین! است. اتفاقاً او برای هر کاری که می‌کند، به اندازه‌ی یک لیست بالا بلند دلیل می‌آورد. در مورد مخالفت با خرید ماشین هم کلی بهانه دارد که می‌شود آن‌ها را در یک کتاب چپاند و بعد هم چاپش کرد.

20
برگزیده از صفحه

گویا مرحوم مندلیف بعضی روزها آن طور که باید و شاید دل به کار نداده است و برخی نواحی جدول را با بی حوصلگی ماست مالی کرده. و الا عناصری که این همه با هم اختلاف نظر دارند و نصفی شان استثنا محسوب می شوند٬ چرا باید عضو یک گروه باشند؟!

-
برگزیده از صفحه

بین این جماعت٬ یک آقای چاقی بود که توی بشقابش پر بود از دست و پای این جانوران که لا به لایش برنج ریخته بود و رویش ماست به قاعده غذای یک هفته ی من! ولی با پشتکاری بی دریغ دنبال “نوشابه ی رژیمی” می گشت!

-
برگزیده از صفحه

عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.

23
برگزیده از صفحه

پدرم رفت تهران تراکس بخرد. یعنی وسط موشک‌باران که همه از تهران درمی‌رفتند پدرم سه روز راسته بازار و همه‌ی بهداشتی‌فروشی‌ها را گشت تراکس بخرد. رفته بود حس ثروت برای من بیاورد، پیدا نکرد. من همه‌ی عمرم فقیر بزرگ شدم.

46
برگزیده از صفحه

بابام نذر کرده اسمشو بذاره کاظم. این شده که من کامبیزم ولی کاظم کاظمه.

-
برگزیده از صفحه

اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بیرون. هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم.

-
برگزیده از صفحه

من و دریا با هم گره خورده ایم. اگر تو هم باشی مثلث من کامل می شود.

-
برگزیده از صفحه

دیگر این جا فرقی نمی کند که موهای جوراب بسته داشته باشد یا پسرانه ی به هم ریخته. ترکه ای باشد یا کمی چاق. سرنوشتی دارد مثل من. زن است و چاره ای جز این ندارد.

53
برگزیده از صفحه

یعنی آدم نمی میره؟نه. جا خوردم. پس چی؟ آدم می ره.یکباره لحنش شکست. صدایش از دورها آمد: وقتی خسته می شه، می ره.

-
برگزیده از صفحه

گفت : “از همون اول که اومدم فهمیدم خوشحال نشدی. خانوم ها اغلب این طوری هستن با دست پس می زنن و با پا پیش می کشن.”

70
برگزیده از صفحه

مثل خانم سوار شدن، از لذت های شخصی مامان است. خوشش می آید چند دقیقه ای آژانس را معطل کند.

77
برگزیده از صفحه

روزهایی که می خواهم به خودم حال بدهم می روم شهر کتاب نیاوران. از خانه ام دور است. شاید هم همین عزیزترش کرده.

34
برگزیده از صفحه

ماشین را تقریباً میسابد. گاهی احساس میکنم حتی میخواهد شیشه هایش را لیس بزند، گاهی بلند بلند میگویم: بدبخت! مریض! روانی!..

73
برگزیده از صفحه