کانال کتابخانه ما

شب های روشن

۱۳
آذر
۹۴

شب های روشن نوشته ی فیودور داستایفسکی است که در سال ۸۹ با ترجمه ی سروش رضایی از نشر ماهی منتشر شد.

این داستان که روایت گر یک راوی تنها و یک مهمان ناخوانده در شهر است. مهمانی نا آشنا که بدش نمی آید از گذشته ی تمام شده اش برای راوی ی تنها ی قصه حرف بزند.

بخشی از کتاب را به روایت لیلی مسلمی با هم میخوانیم:

من مجبورم که سالگرد رویاهای خود را جشن بگیرم٬ سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود٬  اما در واقع هرگز وجود نداشت ٬ زیرا این جشن یادآور رویاپردازی های بی معنی وهم گونه ی گذشته است٬ رویاهای احمقانه ای که دیگر وجود ندارند زیرا چیزی ندارم که جایگزین آنها کنم؛ اخر رویا را باید تجدید کرد. باورتان می شود که حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آنها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟

دوست دارم که امروز خود را در هماهنگی با دیروز باز نیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها و کوچه پس کوچه های پترزبورگ مثل سایه پرسه می زنم بی آنکه آنجاها کاری داشته باشم یا هدفی را دنبال کنم. و چه خاطره هایی! مثلا به یاد دارم که همین جا درست یک سال پیش٬ همین وقت٬ همین ساعت در همین پیاده رو٬ درست مثل حالا تنها و مثل حالا غمگین و سرگردان بودم. به یاد می آورم که آن روز هم رویاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود٬ با وجود این احساس می کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان تر بود و آرام تر و این فکر سیاه این جور به ذهنم بند شده نبود و جانم این جور در سیاهی غوطه ور نبود و این ندامت روح آزار٬ این غصه های سیاه که شب و روز آرام از من می رباید٬ نبود و آدم حیران است که پس این رویاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می جنباند و در دل می گوید که عصر چه زود می گذرد! آدم از خود می پرسد که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ با خود می گویی نگاه کن٬ ببین این دنیا چه سرد می شود. سالها همچنان می گذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می دهد و بعد حسرت است و نومیدی.

دنیای رویاهای رنگین رنگ می بازد٬ رویاهایت مثل گل های پژمرده گردن خم می کنند و مثل برگهای زرد از درخت خزان زده می ریزند. وای٬ تنها ماندن سخت محزون خواهد بود٬ محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری٬ هیچ هیچ هیچ هیچ٬ زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ٬ یک «هیچ» احمقانه و بی معنی٬ همه خواب بوده است.

فکر می کنم که شاید برایتان جالب باشد که اگر اهل فیلم دیدن باشید، بدانید که داستان فیلم “شب های روشن” اثر فرزاد موتمن هم با اقتباس از این کتاب نوشته شده است و روایتی ویدئویی از داستان را به شما نمایش می دهد.



  • دیدگاه هایی با مضامین غیر اخلاقی و توهین منتشر نخواهد شد.
  • دیدگاه های نوشته شده حداکثر تا 48 ساعت آینده منتشر خواهد شد.
  • در صورت داشتن پیشنهاد و یا انتقاد از طریق بخش تماس با ما مکاتبه کنید.